115.❤
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:32
این روزها، مثل بیمارهای مالیخولیا شده ام، نه چیزی خوشحالم می کند، نه چیزی ناراحتم. حتی قدرت اشک ریختن هم ندارم، آقای خُـــدا می بینی ام؟ می شنوی ام؟ تمامش کن همه این چیزها را، این بغض را، خنده های به ظاهر را، غم دلم را ، کی می شود آقای خدا؟ می شود در
116.❤
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:32
یه چند روزی میشد که واس این خونه مستاجر نمیومد، هرکسی هم که میومد قبول نمیکرد، ته دلم خوشحال بودم که بیشتر اینجا می مونم، امروز غروب زن و شوهر جوونی که بعد عید عروسیشونه اومدن اینجا، خونه رو دیدن، اون لحظه ای که من نگاشون میکردم که ببینم عکس العملشو
117.❤
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:32
امشب در کمال ناباوری متوجه شدیم مستاجری که قرار بود بیاد، اینجا رو نمیخواد. و ما موندیم چه کنیم. امشب هم حاجی اینا اومدن. فردا معلوم نیست چی میشه ... نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 23:23 توسط مهسا ♥| |
118.❤
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:32
خواست خدا بودکه بالاخره یکی دیگه اومد . یکی از دوستای تو. اومدن و دیدن و پسندیدن. خداروشکر که همه چی تموم شد، البته برخلاف میل باطنیم. عصر اومدن و قولنامه کردن خونه رو تو خونه خودمون. نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط مهسا ♥| |
119.❤
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:32
امروز روز خوبی نبود. صبحش با بغض شروع شد. خداحافظی با حاج خانوم و ... بغض رو هم من و تو داشتیم هم اونا. میشد کاملا حس کرد. لحظه شماری می کردم که زودتر بیام بالا :( اونا هم رفتن و ما هم ... بالاخره اون روز رسید، همون روزی که ازش می ترسیدی. ولی این هم
105.❤
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
روزها مثل باد می گذرد. دو ماه از پاییز گذشت، پاییز قشنگی که میتونست قشنگ تر باشد. روزهای انتظار اون هم توی پاییز، سناریویِ قشنگی میشه. خدایا خودت کمکمون کن.فقط خودت. نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:33 توسط مهسا ♥| |
107.❤
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
و باز هم ۱۶. ۱۶ آبان دوست داشتنی، مثل ۱۶ مهر، ۱۶آذر. اصلا مگه میشه پاییز بد باشه، با این همه ۱۶ ها. ۱۶ آبان جان خاطره انگیز شدی برایمان. قولنامه کردیم خانه مان را بعد از جستجوی زیاد. خدایا شکرت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:12 توسط مهسا ♥| |
111.❤
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
بارون ❤ مگه میشه بارون بزنه و دیوانه نشد. مگه میشه پاییز بدون بارون دوست داشتنی، آخ پاییز، آذرِ دلبر، چقدر زود داره تموم میشه، چقدر زود یه فصل دیگه از پاییز تموم شد، کاش همه اش خوش بگذرد. مگر می شود۱۶ جان فراموش شود، ۱۶ آذر دوست داشتنی، دو سال پیش، همچین روزی، هوای بارونی، و دفاع پایان نامه. ۱۶ دوست...
112.❤
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
الان، من و یه صبح و صدای خروس ها، و گنجشک ها که عبادت می کنند خدا را، آخ که چقدر می چسبد، این وقت صبح تا دلت بخواهد صدا کنی خدا را، تا بدهد آن چیزی را که آرزویت است. . رفتی ساری، خدا پشت و پناهت مرد جانم❤ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 6:19 توسط مهسا ♥| |
113.❤
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
و فصل زیبای زمستان. چقدر روزها بهتر شده اند، چقدر همه چیز فرق کرده است. آرامش حالا را با هیچ چیزی عوض نمی کنم. این آرامش خبر از جه دارد؟!! الان، من، آهنگ لایت، روبه پنجره، و شرشر باران. همین یعنی زندگی. نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 11:20 توسط مهسا ♥| |
114.❤ می شود آیا؟
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:44
آقای خدا ! به مهربانی ات ایمان دارم ، می دانم که می شود .شک ندارم . تو عین الیقین منی .
110.❤
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 2:29
روزهای پایانی که توی این خونه هستیم. خونه ای که با لباس عروس اومدم توش. خونه ای که جای جاش برام یه خاطرست. خیلی دلم تنگ میشه. دلم برای صابخونمون. برای اتاقاش. برای حیاطش. برای همه چیزش. به علی گفتم باید با صابخونمون ارتباط داشته باشیم. رفتیم خونه جدیدمون می خوام دعوتشون کنم برای شام :)
106.❤
-
تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 11:56
امروز به اتفاق مامان و بابا رفتیم خونه رو دیدیم. اونا هم از خونه خوششون اومد. رفتیم تو املاک نشستیم و گپ زدیم ، تا اینجاش خوب پیش رفت، باقیش هم با خداست. خداکنه جور بشه. همین خونه کلی اتفاقای خوب رو برامون رقم بزنه. اتاق همون نی نی صاحب ملک بشه اتاق نی نی خودمون. انشاالله.
108.❤
-
تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 11:56
دیشب چقدر اشک ریختم، چقدر داغون بودم، چقدر بهت نیاز داشتم خدا، چقدر صدات کردم، چقدر خوب شدم وقتی نماز خوندم و اشک ریختم، وقتی قرآن خوندم، وقتی تو اوج گریه بهت فکر میکنم که همیشه هستی و همه چیز ازت برمیاد آروم میشم. دیشب حتی علی هم نتونست آرومم کنه، راسته که میگن همه آدم ها عشق اولشون خداست. میدونم م...
109.❤
-
تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 11:56
چند روز پیش رفتیم قائمشهر پیش دکتر. یه چیزایی گفت که حالمو بد کرد، تا خود خونه فقط تو فکر بودم ، و گاهی هم اشک ریختم. نمیدونم چی میشه . فقط سپردم به خدا. این روزها بیشتر دلتنگم. دلتنگ همه چیز، گذشته، حال، حال خوبی ندارم.
به بهانه پنجمین ماهگرد ازدواج قشنگمون...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:16
چی میتونم بگم ؟ اصلا چی بنویسم ؟ بغیر از اینکه چقدر خوبه که دارمت. اینکه هر روز که می گذره بیشتر وابستت میشم ، بیشتر از قبل دوست دارم . چی میشه گفت بغیر از شکر خدا . فقط می گویم خدا همیشه نگهدارت باشد . که باشی برای من و خانواده.
تولد تو ...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:16
دلم می خواست برایت بنویسم ... تمام عاشقانه هایم ، تمام دوست داشتن هایم را ... اما این واژه ها قد نمی دهند ارتفاع دوست داشـــتنم را . ♥.♥ تولدت مبارک ، بی مثال ترینم . کاش آن دنیایی باشد ، بهشتی هم باشد ... همان بهشتی که برایم گفتی . آخر می دانی ؟ بهشت من نیز ، همان بهشت توست ... کاش آن دنیایی باشد ....
عیدمون...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:16
امسال سال تحویل خونه خودمون بودیم. سال گذشته،من و تو کنار خونوادمون بودیم. امسال برامون سخت بود. کاملا یه حس دلتنگی داشتیم. ولی شیرین بود. چون دلتنگیش ختم میشد به ما. اقای خوش سلیقه من، عیدمون مبارک:)
102.❤ موش ...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:16
نمی دونم همه مثل من از موش انقدر می ترسن؟ چند روز موش تو خونت باشه و تو خبر نداشته باشی و با خیال راحت باشی. چی میشه کرد وقتی میبینی همه جا رو به گند کشیده. اساسی خونه رو به همراه مامان و خاله تمیز کردیم. اما هنوز ترس تو وجودم هست، که نکنه باشه. . این هارو بیخیال، دوست دارم بی تا جانِ جانان❤
103.❤
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:16
این روزها خستم. خسته تر از هروقت دیگه ای، دلم یه چیز خوب میخواد،یه چیزی شبیه معجزه. یه حال خوب که منو و زندگیم و علی و ازین وضعیت دراره، علی، میدونم داری خیلی از چیزها رو تحمل میکنی، غرغرای منو، کم تمحلیم رو، همیشه منو با حرفای قشنگت آروم میکنی که بعد هر سختی آسونیه. منتظر میشینم، فقط از خدا صبر میخ...