مثل بیمارهای مالیخولیا شده ام،
نه چیزی خوشحالم می کند، نه چیزی ناراحتم.
حتی قدرت اشک ریختن هم ندارم،
آقای خُـــدا می بینی ام؟
می شنوی ام؟
تمامش کن همه این چیزها را،
این بغض را، خنده های به ظاهر را، غم دلم را ،
کی می شود آقای خدا؟
می شود در همین حوالی، در همین نزدیکی باشد و بشود تمام جانم؟
کاری کن،
نگاهی کن،
سفت دستانم را بگیر.
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:1 توسط مهسا ♥| |
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی