صبحش با بغض شروع شد.
خداحافظی با حاج خانوم و ...
بغض رو هم من و تو داشتیم هم اونا. میشد کاملا حس کرد.
لحظه شماری می کردم که زودتر بیام بالا :(
اونا هم رفتن و ما هم ...
بالاخره اون روز رسید، همون روزی که ازش می ترسیدی.
ولی این هم گذشت.
به راحتی.
مثل خیلی چیزهای دیگه.
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 17:5 توسط مهسا ♥| |
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی