خرید بک لینک

درباره سایت

105.❤

امکانات وب

یه چند روزی میشد که واس این خونه مستاجر نمیومد،

هرکسی هم که میومد قبول نمیکرد،

ته دلم خوشحال بودم که بیشتر اینجا می مونم،

امروز غروب زن و شوهر جوونی که بعد عید عروسیشونه اومدن اینجا،

خونه رو دیدن،

اون لحظه ای که من نگاشون میکردم که ببینم عکس العملشون چیه،

و دعا دعا میکردم قبول نکنن و اینجا بیشتر بمونیم،

در کمال ناباوری قبول کردن،

اون لحظه من چادرمو سفت گرفتم و یه بغضی گلومو فشار داد،

آشنا صابخونه بودن و براحتی قبول کردن.

چقدر من بعد رفتنشون اشک ریختم ،

دیگه باورم شده بود که ازینجا میریم.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:9 توسط مهسا ♥| |

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

صفحه بندی