هرکسی هم که میومد قبول نمیکرد،
ته دلم خوشحال بودم که بیشتر اینجا می مونم،
امروز غروب زن و شوهر جوونی که بعد عید عروسیشونه اومدن اینجا،
خونه رو دیدن،
اون لحظه ای که من نگاشون میکردم که ببینم عکس العملشون چیه،
و دعا دعا میکردم قبول نکنن و اینجا بیشتر بمونیم،
در کمال ناباوری قبول کردن،
اون لحظه من چادرمو سفت گرفتم و یه بغضی گلومو فشار داد،
آشنا صابخونه بودن و براحتی قبول کردن.
چقدر من بعد رفتنشون اشک ریختم ،
دیگه باورم شده بود که ازینجا میریم.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:9 توسط مهسا ♥| |
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی